ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )
1698
سفرنامه شاردن ( فارسى )
شرارت سرشت خويش را به يادگار گذارد و محبت دو خواجه پادشاه را نسبت به هم ، بدل به دشمنى كند . از اين رو نزد مهتر خواجه رفت ، او را به كنارى كشيد ، و چنان كه خواهد سخن محرمانه بسيار مهمى را به او بگويد سر نزديك گوشش برد و گفت ارادت صادقانهاى كه نسبت به وجود مبارك دارم وادارم مىكند به اطلاع شما برسانم كه مدت زيادى است آغا مبارك خواجهء خاص مادر شاه از شما نزد شاه بغايت بدگويى مىكند . بيم آن داشتم كه مبادا سعايتش سرانجام ذهن شاه را مشوب و مسموم كند ، اما سپاس خداى را كه شآمت بدگوييهايش دامنگير خودش شد و شاه چنان بر او برآشفت و دشنامش داد كه اگر پاس خدماتى را كه به هنگام انتخابش به سلطنت انجام داده بود رعايت نمىكرد هرآينه به كشتنش فرمان مىداد . سپس بنا به خبث طينتى كه داشت نزد آغا مبارك رفت و قريب هر آنچه بر مهتر خواجه خوانده بود به او گفت ، و بدين گونه آن دو خواجه را كه دوست و نكوخواه يكدگر بودند بر خلاف هم برانگيخت چنان كه هر دو بد هم را آرزو مىكردند . اما چون مدتى سپرى گشت و از هيچ يك آن دو بر دگرى بدى و سخن ناهموار و ستم نرسيد هر كدام از واقعيت آنچه قوللر آقاسى بر زبان آورده بود در گمان شدند ؛ زيرا هر دو فى الجمله به سرشت بدش آگاه بودند ، و مىدانستند كه در دروغپردازى دلير و بىمحاباست ، و بر آن شدند كه به حقيقت موضوع آگاه شوند . مهتر خواجه نخست به پىجويى مصمم شد و يك روز كه آغا مبارك موافق روزگاران گذشته به مهربانى و گرمخويى بر او سلام كرد مهتر به سردى و سرگرانى جوابش داد و گفت شگفت حالى در تو مىبينم ؛ با زبانت به گوشم نواى مهر و محبت مىخوانى ، اما در دلت آرزوى مرگم را دارى ، و افزود چه گناه و خطا كردهام كه دوستم بودى و دشمنم شدهاى ، و در حضور پادشاه از من سعايت مىكنى ؛ اما خوشحالم كه بدگويى شما در حضرت شاه ، نظر لطف و عنايتش را از من برنگرفته است . آغا مبارك نيز موقع را براى گلهگذارى مناسب ديد و گفت اين شما هستيد كه پيش دوست و دشمن زبان به بدگويى من مىگشاييد ، و چندان در محضر شاه به بدى از من ياد مىكنيد كه اگر گفتههاى شما را باور مىكرد ، و حقوق خدمتگرى مرا رعايت نمىفرمود ، بارى بىدرنگ به كشتنم فرمان مىداد . هر دو از گفتههاى شكوهآميز هم كه همانند بود در شگفت شدند ، و سرانجام بدين واقعيت پى بردند كه آنچه به آن دو گفتهاند جملگى دروغ و ترفند بوده ، دروغى